عوارضِ بعد از سی‌سالگی

نشستم روی صندلی‌های پارک بانوان، خورشید طوری میتابه که انگار میخواد هدف خاصی رو روی زمین ذوب کنه، اما بادِ خنکی که هر چند دقیقه یک بار لای موهام میپیچه حالم رو جا میاره... 

نمی‌دونم این روزها چطور به نظر می‌رسم که وقتی کیفم رو برای بازرسی جلوی خانمِ مسئولی که با وسواس وسایلِ دخترهای نوجوان ۱۸ یا ۱۹ ساله رو چک میکرد، روی میز گذاشتم، با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: "شما نیازی نیست، بفرمایید داخل"

نمی‌دونستم باید چه حسی داشته باشم؟ به این فکر کردم که شاید زیادی پیر شدم در حدی که طرف با خودش گفته از این زن دیگه آبی گرم نمیشه؟ یا اونقدر متین و خانم شدم که چهره‌ام مظلوم و قابل اعتماد جلوه میکنه؟ هر چی که بود حس جالبی نبود! 

یک گروه دختر شاد و سرخوش از جلوم رد میشن، با یکیشون چشم تو چشم میشم، موهای مشکی بلند و مجعدش رو روی شونه‌هاش ریخته، لباس آستین کوتاه قشنگی پوشیده و آرایش غلیظی داره، بهم لبخند میزنه با لبخند جوابش رو میدم و چشم میچرخونم روی زن‌های مسنی که لباس های گل گلی پوشیدن و آهسته و سنگین میدون یا سلانه سلانه پیاده روی میکنن، یا مثل من روی یک صندلی لم دادن! از اینکه خودم رو دقیقا جایی بین این دو گروه میبینم وحشت به دلم چنگ می‌زنه... انگار گذشته‌ام از جلوی چشمام رد می‌شد و آینده‌ام با یک شکمِ جلو اومده، هیکلِ ناموزون، پوست چروک، موهای کم پشت و صورتِ پیرِ بدون آرایش درست روبروی صورتم رژه می‌رفت!