تقلا در باتلاق
من این روزها حالم دست کمی از حالِ یک آدمِ منتظر و نگران پشت درهای شیشهای آی سی یو نداره! گریههام رو کردم، حسرتها و غصههام رو خوردم، نذرهامو کردم، گاهی به خدا و هر معصومی که میشناسم التماس کردم و گاهی گله و شکایت، در به در این دکتر و اون دکتر بودم و حالا جز اینکه آشفته و دلواپس با یه بغضِ گنده تو گلو، کلافه و خسته، منتظرِ یک خبر خوش پشت درهای بسته بشینم، دیگه کاری از دستم برنمیاد!
نمیدونم این درها کی قراره باز بشه؟ چند روز دیگه، چند ماه دیگه، یا هیچ وقت؟! مشکل اینجاست که این دری که من عاجزانه چند ماهه منتظر باز شدنش نشستم و هی مشت بهش میکوبم، نه قفلی روش هست که با دیدنش ازش ناامید بشم و دست از تلاش و انتظار بکشم، نه قراره کسی ازش بیرون بیاد و آب پاکی رو بریزه روی دستم و بگه: "متأسفیم، کاری از دست ما برنمیاد!" بنابراین باید همینجور بلاتکلیف و لنگ در هوا، منتظر بمونم و آخ که چقدر بیزارم از انتظار...
من این روزها، صبح که چشم باز میکنم یک هالهی سیاه از جنس بیزاری دور دست و پام پیچیده! هالهای که مثل یک بیماری مُسری یا مثل یک هوای مسمومِ و سمی، بزرگ و بزرگتر میشه و فضای اطرافم رو پر میکنه، طوری که وسط روز به هرچی و هرجا که نگاه میکنم، ازش بیزارم!
از آفتابی که گوشهی پذیرایی میوفته و خونه رو مثل یک کورهی آجرپزی داغ و گرم میکنه بیزارم، از رومبلیهای همیشه نامرتب بیزارم، از پشهها و حشرات مردهای که جسدهاشون کنار دیوار ردیف شده و روی سرامیکهای سفید، یک رد سیاهِ نامنظم انداخته، بیزارم! از ظرفهای نشستهی توی سینک، لکههای روغن یا پودرهای زرد و سفید و سیاهِ ادویهای که روی شیشهی سیاهِ گاز رومیزی بهم دهن کجی میکنن! از لکههای آبِ روی یخچالِ سیلور، از خاکی که روی چای ساز نشسته، از لوازم آرایشی که جلوی آینهی دراور رها شدن... و از خودم که نه با آرایش، نه با یک دوش گرم، نه با چُرتهای طولانی و نه با نماز و دعا و هیچ چیز دیگهای آروم نمیگیرم، بیزارم!...
من این روزها از همه چیز بیزارم!