موازیِ نزدیک

دونه‌های ریز برف به محض برخورد با شیشه‌ی ماشین آب می‌شد، گاهی به چهره‌ی مردی که کنارم نشسته بود نگاه میکردم و گاهی به قطره‌هایی که آهسته روی شیشه سُر میخوردن و پشت سرشون یک رد محو باقی میذاشتن...

وقتی که آهنگِ آرومِ صداش فضای ماشین رو پر می‌کرد، من به آخرین باری که دیدمش فکر میکردم، هرچی بیشتر توی صورتش دنبال ردپایِ آشنایی از گذشته میگشتم، بیشتر ناامید می‌شدم... هرچند که چهره‌اش نسبت به چهار سالِ پیش تغییری نکرده بود، نه خبری از موی سفید بود، نه چاق شده بود، نه کچل و نه عینکی... اما انگار دیگه اون پسرِ جذاب و آشنای سابق نبود! یک جورهایی تک تک اجزای صورتش برام آشنا بود اما به زور میشناختمش! می‌گفت با وجود اینکه چند سالِ گذشته زندگی باهاش بد تا کرده، اما حالا خودش رو جمع و جور کرده و حالش خوبه... ولی خب چشم‌های غمگین، شونه‌های خمیده، صدای بی‌روح و غمی که روی صورتش سایه انداخته بود، حکایتِ دیگه‌ای داشت...

زنبور تنها کسی بود که سال‌ها پیش وقتی برای اولین بار دیدمش حس کردم چیزی شبیه به یک زنجیرِ محکم بهم وصلمون کرده. شبیهِ یک همزاد بود. کسی که نه تنها ماه تولدش با من یکی بود، بلکه سلایق، علایق و حتی وضعیت روحیش هم به من نزدیک بود... هروقت حرف میزدیم اونقدر درکم می‌کرد که میترسیدم از اینکه نکنه بتونه ذهنم رو بخونه؟! ولی خب حیف که وقتی باهم آشنا شدیم، من درگیرِ عشق به گربه بودم... با وجود گربه، رابطه‌ی من و زنبور هیچ وقت شکلِ منسجمی پیدا نکرد... جوری که انگار هر دو فکر میکردیم برای هم خلق شدیم اما اونقدر بینمون مانع بود که فقط سایه‌‌ای از همدیگه نصیبمون می‌شد! من حتی نفهمیدم چطور راهمون از هم جدا شد؟ یعنی اون روزی که تو فودکورتِ بالای مجتمع روبروی هم نشسته بودیم هیچ کدوم نمیدونستیم اون آخرین ملاقاتمونه... حتی مطمئن نیستم اون روز خداحافظی کردیم یا نه؟

اما امروز، بعد از سال‌ها، من و زنبور به طرز عجیبی دوباره سرراهِ هم قرار گرفته بودیم، نشسته بودیم توی ماشین، زیر برفِ ریزی که از پشت شیشه دستش بهمون نمی‌رسید، و با کنجکاوی اثر گذشت زمان رو تو چهره‌ی هم بررسی می‌کردیم! اون هم درحالیکه هر دوی ما زندگیِ جدیدی رو کنارِ آدم‌هایی غیر از هم، شروع کرده بودیم...

تو فرصت کوتاهی که داشتیم، مثل ورق زدنِ سریعِ یک کتاب، یا فیلمی که روی دورِ تند پخش میشه، در کمتر از یک ساعت نه تنها خاطرات گذشته رو مرور کردیم، بلکه جسته و گریخته درباره‌ی زندگی‌های حال و همسرهامون و حتی چشم‌اندازمون به آینده و اتفاقاتی که داره میوفته هم حرف زدیم...

وسطِ نبشِ قبرِ گذشته، زنبور اعتراف کرد اون روزها نفرِ سومی بوده که باعث می‌شده رابطه‌اش با من، هیچ وقت اونجوری که باید پیش نره، وقتی گفت:"هنوز گاهی حسرت میخورم از اینکه بخاطر یک آدمِ غلط تو رو از دست دادم..." من بهت زده با لبخند کج و کوله‌ای که به زور گوشه‌ی لبم نگه داشته بودم، به خودم و گربه که آدمِ غلطِ اون روزهام بود فکر میکردم... نمی‌دونستم از اینکه بعد از این همه سال میفهمیدم من تنها کسی نبودم که تو بندِ یک نفرِ سومِ اشتباه گیر کرده بودم، چه حسی باید داشته باشم؟ بنابراین بهش گفتم: "دیگه مهم نیست... به هرحال قسمت همین بوده..." و بعد با خودم فکر کردم اگر به جای این حرف، من هم الان مثل زنبور به رازِ چند سال پیشم اعتراف میکردم سبک‌تر می‌شدم یا نه؟

وقتی رسیدم خونه زنبور پیام داده بود که فکر می‌کنه این ملاقات حتما دلیل و حکمتی داشته، وگرنه به سرنوشت هزار رابطه‌ی دیگه‌ای که الان اثری ازش نمونده دچار می‌شد... اما من به ح فکر کردم... به اینکه با وجودِ دیدن زنبور بعد از این همه سال و یادآوریِ همه‌ی حس‌های قوی و عجیبی که بهم داشتیم، و با وجودِ همه‌ی مشکلاتی که تو زندگیِ مشترکم دارم، هنوز دلم میخواد سرنوشت جوری پیش بره که ح تا ابد بعنوان همسر کنارم باشه!