گم شدن در فضای خالی

گم شدن در فضای خالی

هر شب به قصه‌ی دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

بهائی که میپردازیم

آقای دکتر هنوز نیومده و من بیشتر از یک ساعته که نشستم روی صندلی‌های نقره‌ای انتظار... پنج، شش قدم اون طرف‌تر درب کشوییِ دو لنگه‌ی ساختمان، هر بار که کسی از جلوش رد میشه باز و بسته میشه. گاهی به محضِ باز شدنش نور خورشیدی که حریصانه می‌دوه داخل چشمم رو میزنه و گاهی نسیمِ سردی که از بین درها می‌خزه تو لرز به تنم میندازه! و بعد وقتی درها بسته میشن، فضای انتظارِ ساختمون، در سایه‌ای تاریک و دلهره‌آور غرق میشه!

هر بار که ساعت رو چک میکنم، از کند بودنِ گذشتِ زمان کلافه میشم! گاهی سرم رو تکیه میدم به ستونِ سرد و سنگیِ کنارم، گاهی پا روی پا میندازم، گاهی به صفحه‌ی گوشیم نگاه میکنم، گاهی به دربِ کشویی و آدم‌هایی که باعث باز و بسته شدنش میشن... و تقریبا هر وقت سرم رو بالا میارم با نگهبانِ سبیلوای که یونیفورمِ خاکستری و شلوار مشکی پوشیده و موهای سفید شقیقه‌هاش نشون میده که سن و سالی ازش گذشته، چشم تو چشم میشم! نمی‌دونم نگاهش از روی کنجکاویه یا دلسوزی؟ چون به هرحال با توجه به اسمِ مرکز، شاید هرکسی که اینجاست، دردی مشابه به من داره...

ح اونقدر بابت تفسیرِ ازمایشش نگرانه که دیروز حتی وسطِ هیاهوی بازار، تو هوای خوبِ بارونی و بهاری، فکرش جای دیگه‌ای بود! چرا که نتیجه‌ی آزمایشش چنگی به دل نمیزنه و گویا بعد از این همه قرص و دارویی که خوردیم باز هم مشکلی هست... به پوشه‌ی قرمزِ روی پام که نگاه میکنم، ناامیدی چنگ می‌زنه به دلم! هر بار آزمایش‌های جدیدمون رو بهش اضافه میکنم، قطورتر و سنگین‌تر میشه... به این فکر میکنم که برای هرکدوم از این‌ها چقدر استرس کشیدیم، و چقدر هزینه کردیم! 

منشی صدام میزنه، وقتی میگم فقط می‌خوام نتیجه آزمایش رو به دکتر نشون بدم، میگه باید برای ح پرونده تشکیل بده... بعد از اینکه مشخصات ح و اسم و سن من رو توی فرمِ زیرِ دستش یادداشت می‌کنه، ازم می‌پرسه: "چند وقته ازدواج کردین؟" میگم:"دو سال و نیم" نگهبانِ کنجکاو یکی دوتا صندلی اون طرف نشسته، به این فکر میکنم که حتما صدامو می‌شنوه و خیالم راحت میشه که لابد بعد از این که می‌فهمه متأهلم و مطمئن میشه که چرا اینجام شاید دیگه نگاهم نکنه... منشی میگه:"چند وقته تلاش میکنین؟" میگم:"چهار ماه" و بعد به جای اینکه دیگه نگرانِ نگهبان باشم، به این چهار ماهی فکر میکنم که تقریباً تمام زندگیمون رو تحت تأثیر قرار داده و نه تنها آرامش رو ازمون گرفته، بلکه حتی رابطه‌‌ی جسمیِ خاصمون رو هم زهرمارمون کرده!

از خودم می‌پرسم اگر چند ماه پیش، موقع چکاپ‌های سالانه‌ام، دکتر بهم نمی‌گفت که کم کم دارم پیر میشم و دیگه از این به بعد برای خیلی چیزها دیره و شاید بدنم دیگه باهام همکاری نکنه، باز هم اینطور برای داشتنِ چیزی که می‌دونم نه براش زمان خوبیه و نه توانش ذهنی و جسمیش رو دارم، پافشاری میکردم؟ باز هم خودم رو مثل موشِ آزمایشگاهی زیر دست این دکتر و اون دکتر می‌انداختم و مضطرب و نگران روزی بیشتر از ده‌ها قرص میخوردم؟

شاید اگر اصرار و علاقه‌ی ح نبود، هیچ وقت این حسِ نیاز و کمبودی که دائماً قلقلکم میده، توی دلم شکل نمیگرفت... و حالا اینجا ننشسته بودم و حس نمی‌کردم که چیزی شبیه به یک کویرِ خشکِ بی‌حاصل، یک گیاهِ هرزِ بدون گل یا یک تخم مرغِ شانسیِ پوچ هستم!

یک ساعتِ دیگه هم میگذره ولی نه تنها دکتر نیومده بلکه هنوز وقتی سرم رو بالا میارم، نگاه‌های نگهبان غافلگیرم میکنه... تلاشش برای نگاه کردن به من، اون هم بعد از چیزهایی که شنیده، حالا برام معذب کننده شده! و خب این بار وقتی بهش نگاه میکنم، توی صورتش به جای کنجکاوی یا دلسوزی، رد پایی از وقاحت میبینم...

موازیِ نزدیک

دونه‌های ریز برف به محض برخورد با شیشه‌ی ماشین آب می‌شد، گاهی به چهره‌ی مردی که کنارم نشسته بود نگاه میکردم و گاهی به قطره‌هایی که آهسته روی شیشه سُر میخوردن و پشت سرشون یک رد محو باقی میذاشتن...

وقتی که آهنگِ آرومِ صداش فضای ماشین رو پر می‌کرد، من به آخرین باری که دیدمش فکر میکردم، هرچی بیشتر توی صورتش دنبال ردپایِ آشنایی از گذشته میگشتم، بیشتر ناامید می‌شدم... هرچند که چهره‌اش نسبت به چهار سالِ پیش تغییری نکرده بود، نه خبری از موی سفید بود، نه چاق شده بود، نه کچل و نه عینکی... اما انگار دیگه اون پسرِ جذاب و آشنای سابق نبود! یک جورهایی تک تک اجزای صورتش برام آشنا بود اما به زور میشناختمش! می‌گفت با وجود اینکه چند سالِ گذشته زندگی باهاش بد تا کرده، اما حالا خودش رو جمع و جور کرده و حالش خوبه... ولی خب چشم‌های غمگین، شونه‌های خمیده، صدای بی‌روح و غمی که روی صورتش سایه انداخته بود، حکایتِ دیگه‌ای داشت...

زنبور تنها کسی بود که سال‌ها پیش وقتی برای اولین بار دیدمش حس کردم چیزی شبیه به یک زنجیرِ محکم بهم وصلمون کرده. شبیهِ یک همزاد بود. کسی که نه تنها ماه تولدش با من یکی بود، بلکه سلایق، علایق و حتی وضعیت روحیش هم به من نزدیک بود... هروقت حرف میزدیم اونقدر درکم می‌کرد که میترسیدم از اینکه نکنه بتونه ذهنم رو بخونه؟! ولی خب حیف که وقتی باهم آشنا شدیم، من درگیرِ عشق به گربه بودم... با وجود گربه، رابطه‌ی من و زنبور هیچ وقت شکلِ منسجمی پیدا نکرد... جوری که انگار هر دو فکر میکردیم برای هم خلق شدیم اما اونقدر بینمون مانع بود که فقط سایه‌‌ای از همدیگه نصیبمون می‌شد! من حتی نفهمیدم چطور راهمون از هم جدا شد؟ یعنی اون روزی که تو فودکورتِ بالای مجتمع روبروی هم نشسته بودیم هیچ کدوم نمیدونستیم اون آخرین ملاقاتمونه... حتی مطمئن نیستم اون روز خداحافظی کردیم یا نه؟

اما امروز، بعد از سال‌ها، من و زنبور به طرز عجیبی دوباره سرراهِ هم قرار گرفته بودیم، نشسته بودیم توی ماشین، زیر برفِ ریزی که از پشت شیشه دستش بهمون نمی‌رسید، و با کنجکاوی اثر گذشت زمان رو تو چهره‌ی هم بررسی می‌کردیم! اون هم درحالیکه هر دوی ما زندگیِ جدیدی رو کنارِ آدم‌هایی غیر از هم، شروع کرده بودیم...

تو فرصت کوتاهی که داشتیم، مثل ورق زدنِ سریعِ یک کتاب، یا فیلمی که روی دورِ تند پخش میشه، در کمتر از یک ساعت نه تنها خاطرات گذشته رو مرور کردیم، بلکه جسته و گریخته درباره‌ی زندگی‌های حال و همسرهامون و حتی چشم‌اندازمون به آینده و اتفاقاتی که داره میوفته هم حرف زدیم...

وسطِ نبشِ قبرِ گذشته، زنبور اعتراف کرد اون روزها نفرِ سومی بوده که باعث می‌شده رابطه‌اش با من، هیچ وقت اونجوری که باید پیش نره، وقتی گفت:"هنوز گاهی حسرت میخورم از اینکه بخاطر یک آدمِ غلط تو رو از دست دادم..." من بهت زده با لبخند کج و کوله‌ای که به زور گوشه‌ی لبم نگه داشته بودم، به خودم و گربه که آدمِ غلطِ اون روزهام بود فکر میکردم... نمی‌دونستم از اینکه بعد از این همه سال میفهمیدم من تنها کسی نبودم که تو بندِ یک نفرِ سومِ اشتباه گیر کرده بودم، چه حسی باید داشته باشم؟ بنابراین بهش گفتم: "دیگه مهم نیست... به هرحال قسمت همین بوده..." و بعد با خودم فکر کردم اگر به جای این حرف، من هم الان مثل زنبور به رازِ چند سال پیشم اعتراف میکردم سبک‌تر می‌شدم یا نه؟

وقتی رسیدم خونه زنبور پیام داده بود که فکر می‌کنه این ملاقات حتما دلیل و حکمتی داشته، وگرنه به سرنوشت هزار رابطه‌ی دیگه‌ای که الان اثری ازش نمونده دچار می‌شد... اما من به ح فکر کردم... به اینکه با وجودِ دیدن زنبور بعد از این همه سال و یادآوریِ همه‌ی حس‌های قوی و عجیبی که بهم داشتیم، و با وجودِ همه‌ی مشکلاتی که تو زندگیِ مشترکم دارم، هنوز دلم میخواد سرنوشت جوری پیش بره که ح تا ابد بعنوان همسر کنارم باشه!

من پیوسته در حال گریزم... از دردهای زندگی‌ام، از خاطرات گذشته‌ام، از روزهای آینده‌ام و از تمام حرف‌هایی که هرگز به زبان گفته نمی‌شوند... من از همه‌ی این‌ها گریخته‌ام و به کلمه‌ها پناه آورده‌ام...